وبلاگ میثم پاسداری هریس

۸ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

زمانی می چرم این جا،
زمانی می چرند از من

گهی گرگم ،
گهی میشم ،
گهی خود شکل چوپانم...

#مولوی


پی نوشت: عکس کیفیتش پایینه ولی فوق العاده است

  • میثم پاسداری
  • ۱
  • ۰

حس خیلی خوبی است، که در اوج پیچیدگی فکری، اوضاع قاریشمیش کاری،

گریزانی از سردی استخوان شکن هوا، آفتاب نتابیده و ابرهای خشمگین در هم تنیده در آسمان شرق اتاق غربی یک بلوک 20 ساله،

با غلظت سنگین ناشی از دود و بوی نامطبوع سیگارهای مزخرف در راهروی یک خوابگاه دانشجویی،

جفتک اندازی دوستان تربیت بدنی (اتاق بغلی)،

یخچال پر از خالی، با بطری های پپسی و کولای پر از آب سرب دار،

و میز چوبی بزرگ محصور شده در انتهای 4 دیواری کوچک،

با تزئین بی زینت لیوان های نَشُسته و ظرف  هایی با ته مانده های املت شب های گذشته،

در وسط دی ماه یک زمستان سخت گیر،


قیصر امین پور بخوانی و بعد هم از صدای زیبای احمد کایا لذت ببری...

  • میثم پاسداری
  • ۰
  • ۰

به لاگ

شرکت بیان کارای خیلی نویی رو تو چند سال گذشته انجام داد، یکیش هم همین بلاگ بود که منم خیلی بهش علاقه مند شدم، اما الان حداقل این محصولش وضع چندان مناسبی نداره، اونم بعد از اینکه کلی از یوزرای بلاگفا به خاطر اون اتفاق داغون، به این سمت سرازیر شدن،
نمیدونم چرا به تازگی از این سرویس دلسرد شدم (با اینکه تو این وضعیت هم کلی از بقیه بهتره)، ولی چیزی رو که مطمئنم خلاقیت هایی هست که دیگه به نوآوری تبدیل نشده، به هر حال بگذریم، این پست شاید مقدمه ای باشه برای اینکه یه وبلاگ درست و حسابی دست و پا کنم
  • میثم پاسداری
  • ۰
  • ۰

آزدان چوخ

فعلا هیچی نمیدونیم،
یه داستان هایی دارن تعریف می کنن،
ما هم داریم میشنویم،
ولی،
قصه همین نیست،
داریم در موردش فکر می کنیم، فکرمون کنجکاو هست
و داره موشکافی می کنه
یهو متریک های خودمون رو هم دخیل می کنیم،
آسمون و ریسمون رو به هم می بافیم،
حتما یه چیزی باید دربیاد،
متریک هم که مال خودمونه،
پس همون چیزی میشه که در نهایت خودمون میخواییم،
چقدر این رویه بده،
ولی، فعلا ول نکردیم
داستان داره نو میشه و با چاشنی های ما پیچیده،
خلاصه میرسیم که نتیجه گیری کنیم
حالا یه سوال، آخرش که چی؟
خب باز معیار های اندازه گیری مون رو هم که خودمون تعریف کردیم، صافی هم که دست خودمونه

و همینطوری نتیجه داستان رو هم خلق می کنیم!

چقدر بد، چقدر اشتباه، چقدر حال به هم زن...
  • میثم پاسداری
  • ۰
  • ۰

کنکور کارشناسی ارشد را در حالی پشت سر گذاشتم که درگیر یک استارتاپ بودم. دارم به این فکر می کنم که بعد از چندسال درس خواندن تو دانشگاه، چطور می شود دو سال رفت خدمت سربازی و بعد دوباره با این وضعیت مملکت به بازار کار برگشت!

مطمئنا برای خیلی از علم آموزان این کشور نیز مشکلات مشابه من پیش آمده ، چون که فکر نمی کنم کسی از عواقب تصمیمات مسئولین عزیز در امان باشد!
بگذارید برگردم به روز کنکور!

ساعت 5:30 صبح روز 17 اردیبهشت به سمت تبریز راه افتاده ایم، از اقدام های وحشت آور حین رانندگی و سرعت بالای ارابه ران (راننده) بزرگوار که جاده رو ساکت گیرآورده بود، تا ضعف ناشی از نخوردن صبحانه و اثرات خوابِ کم که بگذریم می رسیم به قسمت خوف آور قضیه،

با تنی چند از دوستان وارد دانشگاه تبریز شده ایم،
بعد از پیمودن مسیری نسبتا طولاتی، خیل عظیمی از افراد رو دیدیم، داشتم به این فکر میکردم تا اینجای کار کافیه تا یک نفر به حد کافی استرس بگیره و زحمت چندماهه اش بر باد بره!!

قرارگیری در یک صف طولانی و ایستادن سرپایی به مدت 1 ساعت قبل از امتحانی 4 ساعته و نفس گیر هم باز مورد قابل ذکری است که نمیشه راحت ازش گذشت!

پیمودن مسیر طولانی دانشکده شیمی دانشگاه تبریز خود پروسه سنگینی بود که البته تنها جایی بود به دلیل طولانی بودن به همراه سکوت به خاطر پراکندگی شرکت کنندگان، کمی آرامش داشت.

بالاخره آزمون شروع شد و تا لحظاتی رنگ از رخسارمان پریده بوده، بعد از پاسخ دادن به سوال های زبان که امسال نسبتا آسان بود اما حجیم، به سمت سوالات دروس مشترک هجوم بردم، اینجا شیرین ترین قسمت کار بود چرا که به استدلال هایی سر این جلسه امتحان رسیدم که تو حالت عادی حتی با خوردن 10 کلیو فسفر هم نمیشه به آنها رسید، البته این خاصیت کنکور را معمولا همه تجربه کرده ایم، یعنی رسیدن به یک سری راه حل های نجومی و قانع کردن «خود سردرگم و البته فیلسوف!» که در 99 درصد مواقع غلط است... این ویژگی خود استدلالی معمولا تو سوالات درس معماری کامپیوتر و نظریه رخ داد که شکر خدا به خیر گذشت و زیاد تلفات به جا نگذاشت، سوالات مدار منطقی آبکی و آسون بود و سیستم عاملی که تمام نقشه هایم را نقش بر آب کرد (خیلی ضایع است که چند روز بعد از کنکور،  پس از انتشار دفترچه سوالات متوجه بشی ببینی 2 تا سوال سیستم عامل که پشت برگه چاپ شده بود را ندیده ای!!!!)

به هر حال بعد از دفترچه سوالات مشترک، نوبت به دفترچه سوالات تخصصی رسید، سوالات تا حدی زیادی عجیب بود (مخصوصا سوالات PL) که دُز خود استدلالی را به طرز فجیعی بالا می برد اما خدا رو شکر این مورد هم به خیر گذشت !


تقریبا نیم ساعت مانده به اتمام وقت، برگه را تحویل دادم و محل آزمون را ترک کردم، چند قدمی از در خروجی دور شده بودم که صدای دوست عزیز هم دانشگاهی ام توجه ام را جلب کرد، البته با دیدن قیافه اش بیشتر شناختم، جمله ای که این دوست بزگوار گفت از همه اتفاقات عجیب تر بود اینکه "دمت گرم، چرا نشون ندادی من پشتت نشسته بودم و زبان رو از روی تو زدم "، حالا نمیدونم این دوست عزیزم چقدر با کدگذاری برگه های کنکور آشنایی داشت ولی به هر حال امیدوارم نتیجه دلخواهش رو بگیره!!!!!


بعد از آزمون، اتفاق بعدی دیدار با دوستان قدیمی و تجدید خاطرات بود که در نهایت به یه شیرینی خوشمزه ختم شد و من برگشتم خونه!!


تا به اینجای کار بیشتر شبیه داستان شد اما واقعیت ماجرا، هزینه هایی هست که کنکور برای من به شخصه تحمیل کرد

اینکه چندماهی از کار مورد علاقه ام دور ماندم

کلی کتاب تو حوزه های مورد علاقه ام که میتونستم بخونم و کنکور نذاشت

کنسل شدن برنامه های تفریحی و دوری از دوستان

اختصاص چندماهِ تمام از وقتم که به دوباره خوانی کتاب های درسی معطوف شد که مطمئنا اکثر آنها در آینده شغلی من تاثیر چندانی نخواهد داشت

و کلی برنامه دیگه که به خاطر کنکور کنسل شدند...


چند سال پیش کنکور کاردانی هم داشتم اما اون موقع این گلایه ها را نداشتم، الان بعد از 5 سال حضور در دانشگاه و مشکلات بازارکار به این قضیه پی می برم که تصمیم یک مسئول بالایی تا چه اندازه می تواند هزینه به بار بیاره و وقت افراد رو تلف کنه...


کنکوری که میشد فرآیند ارزیابی 4 ساعته اش را در 4 سال دانشگاه توزیع کرد که دانشجو هم متحمل کلی استرس و اضطراب نشود، و از وقتی که برای رقابت منفی تو کنکور صرف می کند در زمینه صنعت و اشتغال صرف کند، در زمینه ای صرف کند که فردا به جامعه ارزش افزوده تحویل دهد نه یک مدرک خالی بدون هیچگونه تخصص!


گرچه امیدی نیست ولی امیدوارم که تصمیم گیرنده ها در این زمینه به مشکلاتی که به بار میارند فکر کنند!


در حال حاضر منتظر نتیجه اولیه این کنکور هستم، احتمالا تا آخر خرداد جواب ها بیاد...


تا پست بعدی، فعلا....




  • میثم پاسداری
  • ۰
  • ۰

خیلی دوست دارم بدون مقدمه در مورد حس و حالی که در سال گذشته داشتم و برنامه هایی که داشتم و دارم بگم، همچنین میخواستم یه مقدار فلسفی بافی در مورد یکسری موضوعات را که داشتم اینجا بنویسم،

اما فرصت نوشتن نیست ولی بهار و گل های زیبایش به زودی این فرصت را به من خواهد داد...


سال خوبی رو براتون آرزو دارم و امیدوارم آخر امسالتون رو هم جشن گرفته باشید.


  • میثم پاسداری
  • ۰
  • ۰

ساعت 22 روز چهارشنبه دوم دیماه سال 94، مسیر دانشکده تا خوابگاه را پیموده ام و اینک در اتاق پیش دوستان هستم، طبق معمول با تیکه هایی شوخی وار و خنده دار از سوی دوستان روبرو شدم اما این دفعه قیافه بنده کمی کسل به نظرشان می آمد و این کسلی بیشتر به خاطر درگیری زیاد بر روی برنامه درسی و پروژه پایان دوره بود و شاید بخش زیادی از آن هم نبود یا کمبود تفریحات!

حجت (دوست همیشه فعال و ورزشکار) ایده کویر نوردی با هیئت کوهنوردی دانشگاه را داد، با کمی فکر و نگاه هایی عجیب به قیافه حجت ناشی از  سختی در تصمیم گیری، و پس از چند لحظه کلنجار با خودم، گفتم که میام،

و حجت هم دمش گرم با گفتن اینکه نهایتا یک ساعت وقت تا آماده شدن داری، لرزه بر اندامم افکند، که این باعث شد علاوه بر اینکه کلیه وسائل به زودی آماده شوند، یک دوش عملیاتی گرفته و راهی میدان شویم!

اتوبوس ساعت 12 باید از زنجان خارج میشد که با تدبیر بالایی که رانندگان به خرج دادند خروج ما از زنجان به ساعت 3:00 بامداد موکول شد آن هم با اتوبوس دیگر در سرمایی که به قول یکی از بچه ها (سگ را با نبشی می زدی بیرون نمی آمد!)

خلاصه تاخیر 3 ساعتی هم رانندگان عزیز را راضی نکرد و شاهکارهای دیگری را در ادامه راه از خودشان به نمایش گذاشتند که باعث شد شهر سلفچگان(که هیچ ربطی به مسیر گذر ما نداشت) در خاطرات ماندگار شود و ما مسیر 8 ساعته را 18 ساعته بپیماییم!!

از این ها که بگذریم و به قسمت خوشایند ماجرا برسیم،

شب رسیده ایم به روستای مصر در شهرستان خور و بیابانک استان اصفهان، هوا کمی سرد هست اما دلنشین،

از نشستن در اتوبوس خسته شده ایم و به خاطر سرما و دیر رسیدن امکان خوابیدن در کویر و دیدن شب پرستاره را نداریم، به همین خاطر شب را در یک اقامتگاه گذراندیم،


تا اینکه صبح شد و با یک تیم 67 نفره به سمت کویر راه افتادیم، از همان ابتدای مسیر مراسم جفتک اندازی، پایکوبی و فریاد های نعره گونه شروع شد تا اینکه به دل کویر رسیدیم، (تا به این لحظه نزدیک 4000 عکس سفلی توسط بچه های تیم گرفته شده است، مخصوصا این مورد زیری!!)،

الان روی شن های کویر هستیم که تا به حال شنی به این ریزی ندیده بودم،
برایم خیلی جذاب هست و احساس تازه ای دارم،

زیبایی وصف ناپذیر کویر را احساس می کنم، زیبایی که در محیط های شهری با امکانات زیاد حس نمی شود، کویر واقعا حس نابی دارد، آن هم به خاطر همه آن چیزهایی که ندارد و با تمام وجود به رخ ات می کشد!

بادی که با آزادی می چرخد و نسیم سر صبحی که پوستمان را می نوازد، در همین لحظه رد پای خاصی نظرم را به خودش جلب کرد، جمع رو ترک کردم و چند متری دنبالش کردم اما به نتیجه ای نرسیدم و از یه جایی به بعد دیگر ردپایی ندیدم، با پرس و جو فهمیدم که رد پای نوعی آهوی بیابانی هست که بهش جبیر می گویند...
به همراه تیم برای ادامه مسیر راه افتادیم، از یه جایی به بعد فهمیدم که کفش کارساز نیست و حیف است که شن ها رو با پای برهنه لمس نکنم، کمی جلوتر رفتیم و به تپه هایی خاص رسیدیم که خوراک ملق زدن بود، خلاصه ملق ها رو زدیم و عکس های یادگاری رو هم گرفتیم (به قول اکبر عبدی تو اخراجی ها)،...

مراسم های زیبایی برگزار شد که شاید نشود با نوشتن آن را رساند،


اتفاقات خیلی خوبی افتاد که واقعا خاطره انگیز بود و برنامه هایی جالبی هم تو گروه اجرا شد، که به دلیل کمبود انرژی برای نوشتن از اشاره به آن ها میگذرم،

تقریبا دور خوبی تو کویر زده بودیم، وقت ناهار بود و تصمیم گرفتیم که به روستا برگردیم، در میسر برگشت دوری هم در روستا زدیم و البته سرکی هم به باغ های انار (البته از بدشناسی فصل انار گذشته بود!)، که تصویر زیر هم تحفه ای از آن لحظات ناکامی هست!!!

تصمیم گروه بر این بود که ساعت 5 از روستای مصر راه بیافتیم و اگر فرصت شد دیداری از روستای تاریخی ابیانه داشته باشیم که متاسفانه این مورد هم اتفاق نیافتاد،

شب به شهرستان بادرود رسیدم، تا صبح آنجا ماندیم و فردای آن روز ساعت 13:00 آنجا را به مقصد زنجان ترک کردیم،
تقریبا از وقتی که راه افتاده بودیم تا اینکه به زنجان رسیدیم اتفاق خاصی نیافتاد.

این بود سفری ناگهانی به کویری زیبا!


  • میثم پاسداری
  • ۰
  • ۰

امروز هفتمین روز از سال 94 را پشت سر گذاشته ایم، معمولا همه سعی می کنند تا آغاز سال نو را جشن بگیرند گرچه این حس و حال عید همه را در خود گرفته است اما حرف مرحوم خسرو شکیبایی به نظرم منطقی تر و بهتر هست که می گوید

عید واقعی از آنِ کسی است که ،

پایان سالش را جشن بگیرد،نه آغاز سالی که از آن بی خبر است. 

در همین باب هم تا این حد بگم که نتوانستم پایان سالم را جشن بگیرم، خیلی هم دوست ندارم گله کنم و جنبه منفی قضیه را ببینم حتی اگر به این باور باشم که حقیقت اکثرا جنبه تلخ و منفی قضایا هست، به همین خاطر دوست دارم بیشتر دید مثبت داشته باشم و خوش بختانه اکثر اوقات همین دید را دارم

از این ها که بگذریم در بحبوحه همین چند روز گذشته گذری داشتم به چندتا از وب سایت ها و دیداری داشتم با برخی از دوستان که به نظر خودم انسان های موفقی بودند، خوش بختانه مطالبی که عنوان کردند اکثرا مفید بود و جای بسی تامل داشت.

مورد جالبی که در سبک و سیاق و جوهره حرف هایشان بود، در کنار دیگر سخنان ارزشمند هر کدام، نقطه مشترک همه شان در دستیابی به موفقیتی بود که به قول خودشان برایش جنگیده بودند؛ یعنی ارزش و احترامی که به هدف هایشان قائل بودند را می شد در حرف هاشان کامل حس کرد، من نیز الان دارم از این افراد و حرف هاشان حرف میزنم مشخص است که حرفشان چقدر به مذاقم خوش آمده است. الکی هم نیست واقعا کسی به معنای واقعی کلمه موفق می شود مطمئنا حرف و عملش روی دیگران تاثیر گذار هست چه بسا که این فرد یک دوست باشد یا یک استاد دانشگاه یا یک پدر و ...

اما هرچه فکر می می کنم به این نتیجه میرسم که بدون هدف شاید این افراد هیچ تلاشی برای رسیدن به موفقیت هایشان نمی کردند؛ آری هدف مطمئنا مهم ترین چیزی بود که دومینوی فعالیت هاشان را به طرف موفقیت سوق می داد.

در هر حال بی هدفی درد بزرگی در زندگی است که شاید ریشه خیلی از افسردگی ها و عدم موفقیت ها باشد، و متاسفانه ما هم معمولا دور از بی هدفی نیستم یعنی گاها با سوالاتی همچون

هدف از زندگی؟

هدف از شغل؟

هدف از مطالعه؟ 

و به همین ترتیب

می توان میخکوب شدن و غرق در فکر شدن را در چشم و قیافه مان دید.

اما در سال جدید اهدافی دارم که به قولی می طلبد که برایشان بجنگی و به امید خدا برای رسیدن بهشان خواهم جنگید!

براتون سالی پر از جنگیدن برای هدف هاتون آرزو دارم.

  • میثم پاسداری