وبلاگ میثم پاسداری هریس

۱ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

ساعت 22 روز چهارشنبه دوم دیماه سال 94، مسیر دانشکده تا خوابگاه را پیموده ام و اینک در اتاق پیش دوستان هستم، طبق معمول با تیکه هایی شوخی وار و خنده دار از سوی دوستان روبرو شدم اما این دفعه قیافه بنده کمی کسل به نظرشان می آمد و این کسلی بیشتر به خاطر درگیری زیاد بر روی برنامه درسی و پروژه پایان دوره بود و شاید بخش زیادی از آن هم نبود یا کمبود تفریحات!

حجت (دوست همیشه فعال و ورزشکار) ایده کویر نوردی با هیئت کوهنوردی دانشگاه را داد، با کمی فکر و نگاه هایی عجیب به قیافه حجت ناشی از  سختی در تصمیم گیری، و پس از چند لحظه کلنجار با خودم، گفتم که میام،

و حجت هم دمش گرم با گفتن اینکه نهایتا یک ساعت وقت تا آماده شدن داری، لرزه بر اندامم افکند، که این باعث شد علاوه بر اینکه کلیه وسائل به زودی آماده شوند، یک دوش عملیاتی گرفته و راهی میدان شویم!

اتوبوس ساعت 12 باید از زنجان خارج میشد که با تدبیر بالایی که رانندگان به خرج دادند خروج ما از زنجان به ساعت 3:00 بامداد موکول شد آن هم با اتوبوس دیگر در سرمایی که به قول یکی از بچه ها (سگ را با نبشی می زدی بیرون نمی آمد!)

خلاصه تاخیر 3 ساعتی هم رانندگان عزیز را راضی نکرد و شاهکارهای دیگری را در ادامه راه از خودشان به نمایش گذاشتند که باعث شد شهر سلفچگان(که هیچ ربطی به مسیر گذر ما نداشت) در خاطرات ماندگار شود و ما مسیر 8 ساعته را 18 ساعته بپیماییم!!

از این ها که بگذریم و به قسمت خوشایند ماجرا برسیم،

شب رسیده ایم به روستای مصر در شهرستان خور و بیابانک استان اصفهان، هوا کمی سرد هست اما دلنشین،

از نشستن در اتوبوس خسته شده ایم و به خاطر سرما و دیر رسیدن امکان خوابیدن در کویر و دیدن شب پرستاره را نداریم، به همین خاطر شب را در یک اقامتگاه گذراندیم،


تا اینکه صبح شد و با یک تیم 67 نفره به سمت کویر راه افتادیم، از همان ابتدای مسیر مراسم جفتک اندازی، پایکوبی و فریاد های نعره گونه شروع شد تا اینکه به دل کویر رسیدیم، (تا به این لحظه نزدیک 4000 عکس سفلی توسط بچه های تیم گرفته شده است، مخصوصا این مورد زیری!!)،

الان روی شن های کویر هستیم که تا به حال شنی به این ریزی ندیده بودم،
برایم خیلی جذاب هست و احساس تازه ای دارم،

زیبایی وصف ناپذیر کویر را احساس می کنم، زیبایی که در محیط های شهری با امکانات زیاد حس نمی شود، کویر واقعا حس نابی دارد، آن هم به خاطر همه آن چیزهایی که ندارد و با تمام وجود به رخ ات می کشد!

بادی که با آزادی می چرخد و نسیم سر صبحی که پوستمان را می نوازد، در همین لحظه رد پای خاصی نظرم را به خودش جلب کرد، جمع رو ترک کردم و چند متری دنبالش کردم اما به نتیجه ای نرسیدم و از یه جایی به بعد دیگر ردپایی ندیدم، با پرس و جو فهمیدم که رد پای نوعی آهوی بیابانی هست که بهش جبیر می گویند...
به همراه تیم برای ادامه مسیر راه افتادیم، از یه جایی به بعد فهمیدم که کفش کارساز نیست و حیف است که شن ها رو با پای برهنه لمس نکنم، کمی جلوتر رفتیم و به تپه هایی خاص رسیدیم که خوراک ملق زدن بود، خلاصه ملق ها رو زدیم و عکس های یادگاری رو هم گرفتیم (به قول اکبر عبدی تو اخراجی ها)،...

مراسم های زیبایی برگزار شد که شاید نشود با نوشتن آن را رساند،


اتفاقات خیلی خوبی افتاد که واقعا خاطره انگیز بود و برنامه هایی جالبی هم تو گروه اجرا شد، که به دلیل کمبود انرژی برای نوشتن از اشاره به آن ها میگذرم،

تقریبا دور خوبی تو کویر زده بودیم، وقت ناهار بود و تصمیم گرفتیم که به روستا برگردیم، در میسر برگشت دوری هم در روستا زدیم و البته سرکی هم به باغ های انار (البته از بدشناسی فصل انار گذشته بود!)، که تصویر زیر هم تحفه ای از آن لحظات ناکامی هست!!!

تصمیم گروه بر این بود که ساعت 5 از روستای مصر راه بیافتیم و اگر فرصت شد دیداری از روستای تاریخی ابیانه داشته باشیم که متاسفانه این مورد هم اتفاق نیافتاد،

شب به شهرستان بادرود رسیدم، تا صبح آنجا ماندیم و فردای آن روز ساعت 13:00 آنجا را به مقصد زنجان ترک کردیم،
تقریبا از وقتی که راه افتاده بودیم تا اینکه به زنجان رسیدیم اتفاق خاصی نیافتاد.

این بود سفری ناگهانی به کویری زیبا!


  • میثم پاسداری